اولین تپش های عاشقانه قلبم

این روزا حالم خوش نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط بی بی آبی 

شهزاده ی من...

دیدم تو خواب وقت سحر... شهزاده ای زرین کمر... نشسته بر اسب سپید... می اومد از کوه و کمر

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش... می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشه، دریا بشه این دو چشم پرآبم

روزی که بختم وابشه، پیدا بشه اون که اومد تو خوابم

شهزاده ی رویای من شاید تویی... اونکس که شب در خواب من آید تویی تووووووووووو

از خواب شیرین ناگه پریدم اورا ندیدم دیگر کنارم به خدا

جانم رسیده از غصه بر لب هر روز و هر شب در انتظارم به خدا

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط بی بی آبی  | 

دلتنگم آنچنان...

دلــتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جــاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هـیــچ وفا نیست با منت

 

تو آسمــان آبــی و آرام و روشنی

من چون کبوتری که پـَـرَم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشکِ شرمِ خویش بریزم به پای تو

 

بگـذار تا ببوسمت ای نــوشخند صبح

بگـذار تا بنوشمت ای چـشمـه ی شـراب

بیمارِ خنده های توام بیشتر بخـند

خورشیدِ آرزوی منی گــرمتر بتاب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط بی بی آبی  | 

امشب دلم هواتو کرده ...


اي شب،به پاس صحبت ديرين،خداي را
با او بگو حكايت شب زنده داريم
با او بگو چه ميكشم از درد اشتياق
شايد وفا كند،بشتابد به ياريم

اي دل چنان بنال که آن ماه نازنين
آگه شود زرنج من و عشق پاك من
با او بگو كه مهر تو از دل نميرود
هرچند بسته،مرگ كمر بر هلاك من


اي آسمان،به سوز دل من گواه باش
كز دست غم به كوه و بيابان گريختم
داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع،سوختم و اشك ريختم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط بی بی آبی  | 

باز آمده ام...

من پس از رفتن ها... با چه شور و چه شتاب... در دلم شوق تو اکنون به نیاز آمده ام...

سلام وبلاگ عزیزم... سلام میم عزیزم... اونقدر تو این مدتی که نبودم بزرگ شدم که یادم رفته جنس نوشته هام چی بوده و چه شکلی... چه جوری می نوشتم...

این روزها بزرگ شدم... مسیر زندگیم تغییرها کرده... عوض شدم... بیشتر و بیشتر اطرافیان و بخصوص خونواده م رو دوسشون دارم... بهشون عشق می ورزم و برای تک تکشون می میرم...

تا چن ماهه دیگه خاله می شم و تمشک خاله به دنیا میاد... به اون موجود کوچولوی در راه هم عشق می ورزم... به خدای خودم بیشتر و بیشتر عشق می ورزم و فقط اینو می تونم بگم که اون فقط خیر و صلاح و خوبیه و هوای منو تو زندگیم داره...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط بی بی آبی  | 

من فقط عاشق اینم...

 

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

 

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اونقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

 

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام

کارو بار زندگیمو بذارم برای فردا

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه م

بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط بی بی آبی  | 

باز هم طلوع ما را عشق است...

باز این ترانه ها را عشق است،
رخش سرخ باد پا را عشق است،
عشق درگیر غروب درد است،
باز هم طلوع ما را عشق است،
آی از خانه ی زخم و گریه ،
غربت بغض گشا را عشق است ،
آی از آب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است،
اهل بی مرزترین دریا باش
آی، اهل همه جا را عشق است ،
از غزل باختگان می ترسم
شعرهای بی هوا را عشق است،
ای قشنگ سازها ، آوازها
روزهای بی عزا را عشق است ...

 

حال من خوبه و هنوز"اولین تپش های عاشقانه ی قلبم"رو و هنوز"میم عزیز" رو و البته و صد البته "آبجی عزیز" رو دوست دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط بی بی آبی  | 

من باز آمده ام...

 

من پس از رفتن ها

در دلم شوق تو اکنون به نیاز آمده ام...

سلام...تعطیلاتم تموم شد...به بهترین شکل ممکن...دلتنگ نشدم اما امروز که رسیدم سر خیابونمون احساس شعف شدید کردم...خیلی حس خوبیه که آدم دلتنگ جایی که زندگی می کنه بشه...اینجوری هرجا که حتی به مدت کوتاهی زندگی کنه بهش دلبستگی پیدا می کنه واز حضور دوباره در اون محیط احساس خرسندی می کنه...تا جایی که یادمه زیاد اهل ریسک و تغییر حال و هوا نبودم و سختم بود از شرایط مساعدی که دارم دل بکنم و شرایط جدید روتجربه کنم...اما به محض واقع شدن تو محیط جدید احساس تعلق می کنم به اونجا که گاهی اوقات خیلی هم شدید می شه...

ترم جدیدم شروع شده...راستی تعداد بیستام تو ترم قبل به ۳تا رسید...شاید خجالت آور باشه ولی بهم  چسبیداااا...آبجی کوچیکه که پشت کنکوریه می گه:من تو دبیرستان خجالت می کشیدم سه تا درسو ۲۰بشم واقعا" خجالت داره آجی:))

"من فقط عاشق اینم" با صدای سیاوش خیلی حس خوبی بهم داد...

چه مدتیست دلبرا!!!ندیده ام تورا!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط بی بی آبی  | 

ماه پیشانو

 

"ماه پیشانو" با صدای "دریا دادور" دارم گوشش می دم...حیفم اومد شماها هم مث من حال نکنین... آه ماه پیشانو جان...ماه پیشانو...

 

گفتومش آهای ماه پیشانو ، گفت جون جونوم

جون جونوم آ جون جونوم

گفتومش بگو غنچه گل کو ، گفتش لبونوم

جون جونوم آ جون جونوم

گفتومش چرا ماه پیشانو نامهربونی

گفت می خوام بسوزونموت تا قدروم بدونی

گفتومش فدای غمزه گردم

دلخوشوم که تورو نومزد کردوم

پیش پات می شینوم دوزانو

آخ ماه پیشانو آخ ماه پیشانو

گفتومش چرا ماه پیشانو جان تو بلایی

جون جونوم آ جون جونوم

گفت بلا نگو  خرمن گیسوم از طلایی

جون جونوم آ جون جونوم

گفتومش برات خونه می سازوم از خشت و گل

گفت اگه دوسوم داری جام بده تو خونه ی دل

گفتومش فدای غمزه گردم

دلخوشوم که تورو نومزد کردوم

پیش پات می شینوم دوزانو

آخ ماه پیشانو آخ ماه پیشانو

گفومش بیا ماه پیشانو پیمون ببندیم

جون جونوم آ جون جونوم

گفت باشه ولی قول بده که دایم بخندیم

جون جونوم آ جون جونوم

گفتومش دروغ می گی ماه پیشانو تو مستی

گفت که باور کن باتو می مونوم تاتو هستی

 

فردا دارم می رم ولایت...ای ول...معشوقه به سامان شد...تا اطلاع ثانوی تهران و میم عزیز و پی ۱۳(نفس شماره ۱۳) بابا منظورم همین حسرت گذشته های خودمو می گم دیگه...تعطیل... تا یکم اسفند ماه که دوباره برگردم...به اینجا سر می زنم...تازشم آدرسمو به ساناز جونم دادم...الانم بغل دستم نشسته و داره می خنده و البته داریم آهنگ"توسونا" ابراهیم تاتلیس رو گوش میدیم(دوتایی ازیه هندز فری!!!) و البته رو صندلی نشستن هم با این حال خیلی سخته اما نمیدونم چرا ساناز تکون نمی خوره و من انقده وول می خورم؟؟؟ شایدم تو هپروته...آخه امروز یه اتفاقای خوبی تو دانشکده افتااااااااااااااااااااااااد ... ازون اتفاقای خوبووووووووووووووووو...جای برادری عجب پسریه به خدا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط بی بی آبی  | 

یه اتفاق خوب

 

تو توجه منو نمی خوای... تو می خوای همه ی آفریده هات خوب...شاد...آروم...خرسند زندگی کنن...چرا انقد به خواسته های من توجه می کنی...چیکار می خوای برات بکنم...چرا اینکارا رو با من می کنی... من چطور می تونم پاسخگوی اینهمه لطف و محبت تو باشم... چرا تلاش می کنی چیزایی رو که ازت می خوام بهم بدی... چرا واسه دغدغه هام ارزش قایل می شی... چرا هر کمبودی دارم سعی می کنی جبرانش کنی... چرا انقد منو شرمنده ی خودت می کنی... چرا با این کارات انقد تو زندگیم حضورتو پررنگ و پررنگتر می کنی... چرا انقد بهم نشون می دی که دوسم داری...خواستنی هامو می خوای و براشون ارزش قایل می شی... چرا حسرت گذشته هامو از دلم در میاری...من می ترسم... من چیکار می تونم بکنم برات...تو که از من هیچی نمی خوای...میخای باورم بشه که تو اون بالا نشستی و تمام تلاشت اینه که قلبای مارو لبریز کنی... تمام تلاشت اینه که مارو به خواسته هامون برسونی... کیه که بفهمه هر چی از تو بخواد تو صاف می ذاری کف دستش... من چیکارت کنم...بغض داره خفم میکنه... گریه امونمو بریده...چرا بامن اینکارارو می کنی...چرا بهم اهمیت می دی...خب منو می ترسونی...من چیکار میتونم برات کنم... میخای بهم ثابت کنی تو خدایی و کارت اینه که هر چی که آفریدی رو به خواسته هاشون برسونی و هیچ توقعی ازشون نداری مگر خوب بودن...انسان بودن...که اونم برمیگرده به خودشون... به نفعشونه... پس این وسط چی به تو می رسه...مگه میشه هیچی بهت نرسه...شایدم ما همه سی مرغیم... یعنی همه مونو به خواسته هامون برسونی یعنی خودت به خواسته هات رسیدی... دارم دیوونه میشم...چی ازمن می خوای...اینکه انسان باشم...با بنده هات مهربون باشم...بد کسی رو نخوام... اثرمنفی رو زندگی کسی نداشته باشم... تا جایی که میتونم تو حل مشکلاتشون کمکشون کنم... در حقشون نامردی نکنم... خدا جونم!!!عزیز دلم!!!مهربونم !!! من چیکارت کنم آخه...

اینا رو دیشب نوشتم...خیلی قاطی کرده بودم...بعد از دیدار با یه دوست که شاید دیگه رفیق شده بود... نتونستم کامل خودمو تخلیه کنم آخه ساناز اومدش...نمی خواستم جلو روش... هنوزم یه جورایی تو بهتم... دلم می خواد با آبجی حرف بزنم... نمی دونم چرا گاهی اوقات آدما از برآورده شدن خواسته هاشون دلگیر می شن... من بیشتر می ترسم...از حضور خدا تو زندگیم...یا اینکه خودم مسیر زندگیمو مشخص می کنم و از آینده میترسم که نکنه یه چیزایی رو با این تصمیمی که گرفتم از دست بدم...یا بهتره بگم وقتی می بینم خدا خواسته هامو جلو روم می ذاره... منو به خواسته هام می رسونه...نمی دونم چم می شه... می ترسم...شرمندش می شم...می ترسم یه روزی بهم بگه خودت خواستی خب...!!!

اینکه من از گذشته ی خوب و سالم و آروم و زلال والبته شادی که داشتم شاکی می شدم که چرا حداقل خودمورها نکردم که یه سری از حس هارو تجربه کنم...یه جاهایی شاید الکی به خودم سخت گرفتم... همیشه یه چیزایی... یه لحظه هایی...یه رفتارایی...یه حرکاتی برام پسندیده بودن که بیشتر رویایی به نظر می رسیدن اما امروز...اینکه هیچ وقت فکر نمی کردم یکی انقد شبیه خودم باشه و شعورم رو بالا ببینه و ستایشش کنه...اینکه آدم باشعور...آدم لطیف...آدمی که سرپای خودشه...آدمی که مهربونه ورفاقت حالیشه...آدمی که محترمه...نمی دونم همه ی این فکرا یه باره خیلی زود...و خیلی زیاد بود که به مغزم هجوم آورده...که باهاش مواجه شدم...آره به قول سهراب شبیخون حجمش رو پیش بینی نمی کردم...اصلا"...اصلا"...

واین روزها من بیشتر از زندگی لذت میبرم...حتی به خاطر اینکه امروز یکی با روحیه ی بیشتری داره به زندگی خودش ادامه می ده...شاده...امیدواره...و اون هم از زندگیش بیشتر لذت می بره...

ووو...عجیبه... آبجی جونم...کی ببینمت...از الان وقت گرفتما!!! همه رو پیش پیش توجیه شون کن...آماده ی شنیدن حرفام باش...آبجی باورت میشه...اون حرفایی که همیشه باهم می زدیمو من می تونم با کس دیگه ای بزنم...حتی چیزای جدید ازش بشنوم...باهاش بحث و تبادل نظرکنم... خودم باورم نمیشه...اینکه انقدر بفهمه منو وانقدر خوب تفسیرم کنه...

یه اعتراف دیگه: حضور میم شماره ۲ تو زندگیم باعث شد که من یه باری از لجش به دعوت ندا جونی و حضور در اکیپشون پاسخ مثبت بدم...واون حضور به اتفاق دیروز ختم شه...

به قول "تقویم من"م: حضور هیچکس در زندگیم اتفاقی نیست...خدا در هر حضوری رازی پنهان کرده برای کمال...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط بی بی آبی  | 

مطالب قدیمی‌تر